ملاقات با خدا 
پیرزن با حسی سرشار از قدرشناسی آن را گرفت و لبخندی نثار پسرک کرد .لبخندش آنقدر زیبا بود که پسرک خواست برای دیدن ان دوباره مقداری نوشیدنی نیز به او بدهد . لبخندهای پیرزن پسرک را غرق در لذت کرد . آن دو تمام بعد از ظهر را به خوردن و نوشیدن گذراندند بی آنکه کلمه ای بین آنها رد وبدل شود .
با تاریک شدن هوا پسرک تازه متوجه شد که چقدر خسته است و برای برگشتن به خانه از جا برخاست .اما هنوزچند قدمی پیش نرفته نبود که با سرعت به سوی پیرزن بازگشت و او را در آغوش کشید و بار دیگر نظاره گر عمیق ترین لبخند پیرزن شد . مادر پسرک که با ورود او اوج لذت را در چهره وی تشخیص داد علت شادی او را جوبا شد. پسرک نیز در پاسخ گفت :" من امروز با خدا ناهار خوردم ".و قبل از اینکه مادر چیزی بگوید اضافه کرد: "و لبخند او زیباترین لبخندی بود که تا بحال دیده ام ." پیرزن نیز سرشار از شادی و آرامش به خانه بازگشت و در پاسخ پسرش که از حالات عجیب مادر شگفت زده شده بود گفت :"امروز با خدا در پارک کلوچه خوردم . او بسیار جوانتر از آن است که انتظار داشتم ."

