تبليغاتX
تاشقایق هست زندگی باید کرد

ترکه مي ره خواستگاري .مي گن داماد چکارست؟ مادرش مي گه قاضيه . مي گن آفرين کدوم شعبه . مادرش مي گه همين سر کوچه پرسي قاز     

 

نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 16:38 | لینک ثابت |

تركه ميره ورزشگاه دوستش رو ببينه، مي‌خواد سلام كنه تو رودربايستي گير مي‌كنه با همه ورزشگاه دست ميده

 

 

نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه هفتم آبان 1386 ساعت 17:0 | لینک ثابت |

 

یه مورچه ميخواسته خودكشي كنه بهش ميگن چرا ميخواي خودكشي كني ميگه :آخه دو سال يكيو ميخاستم تازه فهميده تفاله چاييه !!!

نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 20:52 | لینک ثابت |

پدر : پسر جان ! وقتی من به سن بودم ، دروغ نمی گفتم .

پسر : پدرجان !ممکن است بفرمائید که دروغگویی را از چه سنی شروع کردید ؟

نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 16:33 | لینک ثابت |

نشانی

اتوبوس سر چهارراه رسید . پیرمردی از مسافرها ، عصایش را روی کمر شاگرد راننده گذاشت و گفت : اینجا چهارراه سعدی است ؟ شاگرد راننده گفت :نخیر ، اینجا ستون فقرات بنده است .      
نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 17:7 | لینک ثابت |

دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن، ديگه هروقت هرجا يك خراب كاريي ميشده، ملت ميدونستن زير سر اين دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاكي ميشن، ميرن پيش كشيشِ محل، ميگن:‌ تورو خدا يكم اين بچه‌هاي مارو نصيحت كنيد،‌ پدر مارو درآوردن. كشيشه ميگه: ‌باشه، ولي من زورم به جفتِ اينا نميده، بايد يكي يكي بياريدشون. خلاصه اول داداش كوچيكه رو ميارن، كشيشه ازش ميپرسه: پسرم، ‌مي‌دوني خدا كجاست؟ پسره جوابشو نمي‌ده، همين جور در و ديوار ر و نگاه مي‌كنه. باز يارو مي‌پرسه: پسرجان، مي‌دوني خدا كجاست؟ دوباره پسره به روش نمياره. خلاصه دو سه بار كشيشه همينو مي‌پرسه و پسره هم بروش نمياره، آخر كشيشه شاكي ميشه، داد ميزنه: بهت گفتم خدا كجاست؟! پسره مي‌زنه زير گريه و در ميره تو اتاقش، در رو هم پشتش مي‌بنده. داداش بزرگه ازش مي‌پرسه: چي شده؟ پسره ميگه: بدبخت شديم! خدا گم شده، همه فكر مي‌كنن ما برش داشتيم  

 

 

نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 15:58 | لینک ثابت |

 معتاده مي‌خواسته تاکسي بگيره ميگه مشتگيم. تاکسيه ميره 5 متر اون طرف‌تر نگه ميداره. معتاده ميگه اي بابا من که مي‌خواستم اونجا پياده بشم  

نوشته شده توسط نسیم در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 21:22 | لینک ثابت |
آرزوي بهبود
روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و احوالش را پرسيد. دوستش گفت:« تبم قطع شده است، اما گردنم هنوز درد مي كند.»
آن شخص گفت: «ناراحت نباش، اميدوارم آن هم به زودي قطع شود

نوشته شده توسط نسیم در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 17:59 | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar