تبليغاتX
تاشقایق هست زندگی باید کرد

ملاقات با خدا     

  روزی پسر کوچکی تصمیم گرفت به ملاقات خدا برود و چون می دانست راه درازی در پیش دارد مقداری کلوچه و نوشیدنی در چمدان گذاشت و سفرش را آغاز کرد .هنوز راه درازی نرفته بود که در پارک چشمش به پیرزنی افتاد که روی صندلی نشسته بود و خیره به پرندگان نگاه می کرد .پسرک کنار پیرزن نشست و چمدانش را باز کرد . می خواست چیزی بنوشد که متوجه گرسنگی پیرزن شد و کلوچه ای به او داد .

پیرزن با حسی سرشار از قدرشناسی  آن را گرفت و لبخندی نثار پسرک کرد .لبخندش آنقدر زیبا بود که پسرک خواست برای دیدن ان دوباره مقداری نوشیدنی نیز به او بدهد . لبخندهای پیرزن پسرک را غرق در لذت کرد . آن دو تمام بعد از ظهر را به خوردن و نوشیدن گذراندند بی آنکه کلمه ای بین آنها رد وبدل شود .

با تاریک شدن هوا پسرک تازه متوجه شد که چقدر خسته است و برای برگشتن به خانه از جا برخاست .اما هنوزچند قدمی پیش نرفته نبود که با سرعت به سوی پیرزن بازگشت و او را در آغوش کشید و بار دیگر نظاره گر عمیق ترین لبخند پیرزن شد . مادر پسرک که با ورود او اوج لذت را در چهره وی تشخیص داد علت شادی او را جوبا شد. پسرک نیز در پاسخ گفت :" من امروز با خدا ناهار خوردم ".و قبل از اینکه مادر چیزی بگوید اضافه کرد: "و لبخند او زیباترین لبخندی بود که تا بحال دیده ام ." پیرزن نیز سرشار از شادی و آرامش به خانه بازگشت و در پاسخ پسرش که از حالات عجیب مادر شگفت زده شده بود گفت :"امروز با خدا در پارک کلوچه خوردم . او بسیار جوانتر از آن است که انتظار داشتم ."

نوشته شده توسط نسیم در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 20:12 | لینک ثابت |

عجایب هفتگانه جهان

 

معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند . دانش آموزان شروع به نوشتن کردند  . معلم نوشته های آنان را جمع آوری کرد . با اینکه همه جوابها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند: اهرام مصر٬ تاج محل ٬ کانال پاناما ٬ کلیسای سن پیتر ٬ دیوار بزرگ چین ٬... در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم میخورد ٬ معلم پرسید : این کاغذ سفید مال کیست ؟

یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد . معلم پرسید ؟ دخترم چرا چیزی ننوشتی ؟ دخترک جواب داد : عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند  و من نمی توانم تصمیم بگیرم  که کدام را بنویسم . معلم گفت : بسیار خوب هرچه در ذهنت است به من بگو ٬ شاید بتوانم کمکت کنم . در این هنگام دخترک مکثی کرد و گفت : به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از لمس کردن ٬ چشیدن ٬ دیدن ٬ شنیدن ٬ احساس کردن ٬ خندیدن و عشق ورزیدن . پس از شنیدن سخنان دخترک کلاس در سکوتی محض فرو رفت . آری عجایب واقعی جهان  نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم  .

 

 

نوشته شده توسط نسیم در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 10:38 | لینک ثابت |

خبر خوش

رابرت دووین چترو ، گلف باز بزرگ آرژانتینی یک بار برنده جایزه بزرگ مسابقات جهانی شد و چک خود را دریافت کرد . مصاحبه ای کوتاه با خبر نگاران انجام دادو سپس به سمت ماشینش رفت  تا به خانه برگردد.

هنوز در ماشین  را باز نکرده بود که زنی جلو آمد و به او تبریک گفت . چهره آن زن بسیار محزون بود و به سختی و با لکنت زبان به رابرت گفت که فرزندش به سختی بیمار است و او پول ندارد که خرج عمل جراحی فرزندش را بدهد . رابرت بلافاصله چکی کشید و بدست آن زن داد و گفت : برو به داد فرزندت برس و اگر باز هم مشکلی داشتی پیش من بیا .  هفته بعد یکی از دوستان رابرت که از جریان این زن و بچه بیمارش خبر داشت به سراغ او آمد و گفت : خبری برایت دارم . آن زن و بچه بیمارش را به خاطر داری ؟ آن زن یک کلاه بردار بود و اصلا فرزندی ندارد . او سرت کلاه گذاشته است رفیق !

رابرت گفت :منظورت این است که اصلا بچه مریضی وجود ندارد ؟!

-          درست است.!

-          خدا را شکر . این بهترین خبری است که در این هفته شنیده ام .

                                    

 

نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 0:26 | لینک ثابت |

در خواست من از خدا               

 

از خدا خواستم تا دردهایم را التیام بخشد

خداوند پاسخ گفت

مخلوق خوب من ! هر دردی را درمانی است و این تو هستی که باید درمان دردهایت را بجویی.

از خدا خواستم تا جسم ناتوان فرزندم را توانایی بخشد

خداوند پاسخ داد

آفریده من! انچه باید تکامل یابد روح اوست ،جسمش تنها قالب گذراست .

از خدا خواستم تا به من صبر عنایت کند

خداوند پاسخ داد

بنده قدرتمند من ! صبر حاصل سختی است ، عطا شدنی نیست بلکه آموختنی است .

از خدا خواستم  تا مرا شادی و شعف ببخشد

خداوند پاسخ داد

نازنینم !من به تو موهبت بسیار بخشیده ام ،شاد بودن با توست

از خدا خواستم تا رنجم را کاستی دهد

خداوند پاسخ داد

مخلوق صبورم ! بهای رنج تو دوری از دنیا و نزدیکی به من است .

از خدا خواستم تا از لذایذ دنیا سرشارم سازد

خداوند پاسخ داد

من به تو زندگی بخشیدم ، بهره مندی از آن با تو .

از خدا خواستم تا راه عشق ورزیدن را به من بیاموزد

خداوند پاسخ داد

اشرف مخلوقات من !بلاخره دریافتی که چه از من بخواهی .

به خاطر داشته باش که در مسیر عشق ورزیدن به من ، به مقصد دوست داشتن دیگران خواهی رسید .

 

 

نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 16:38 | لینک ثابت |

مانع

 

در زمان گذشته ،پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده  قرار  داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را جایی مخفی کرد . بعضی از بازرگانان وندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند .بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ....

با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت . نزدیک غروب ، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود نزدیک سنگ شد . بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد  . ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد .پادشاه در آن یادداشت نوشته بود :

هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.

 

نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 17:5 | لینک ثابت |

هر لحظه از روز با افکاری که تو را به رشد وا میدارد ،دوباره ذهنت را برنامه ریزی کن .

وقتی آزرده و آشفته ای  سعی کن به خودت بخندی ،با صدای بلند بخند . بخند به این فردی که نگران است ،مضطرب است ،گمان می کند مشکلات او  مهمترین مشکلات دنیاست . زیاد بخند . به این وضعیت نکبت بار بخند .چرا که تو هنوز اعتقاد داری  خوشبختی یعنی پیروی از قواعد . در اصل بیشتر مشکلات از همین پیروی از قواعد بر می خیزد . قواعد را رها کن . تمرکز کن .اگر چیزی برای تمرکز پیدا نمی کنی ،روی تنفست تمرکز کن . از آنجا ازراه بینی ات رودخانه نور وارد می شود . به ضربان قلبت گوش بده . افکاری را دنبال کن که نمی توانی مهارشان کنی .

میل به برخاستن و انجام کاری مفید را مهار کن، چند دقیقه در روز بنشین  بی آنکه کاری کنی ، از آن حداکثر استفاده را بکن . هروقت کار می کنی شکر کن ،وقتی ظرفی میشویی دعا کن، شکر کن به خاطر اینکه ظرفهایی داری که بشویی، یعنی غذایی در کار بوده ،یعنی کسی را سیر کرده ای ، یعنی از یکی  دونفر مراقبت کرده ای ، برایشان آ شپزی کرده ای  ، میز چیده ای ! تصور کن چند میلیون نفر در این لحظه ظرفی برای شستن ندارند ، یا کسی را ندارند که برایش میز بچینند....

 

 

نوشته شده توسط نسیم در شنبه هفتم مهر 1386 ساعت 15:28 | لینک ثابت |

عشق بورزید تا به شما عشق بورزند        

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد. دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: " پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم" 

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
 دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

  زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است
".

 

 

نوشته شده توسط نسیم در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 15:53 | لینک ثابت |

خدايا

خدايا به من زيستني عطا کن که در لحظه مرگ

بر بي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذشته است حسرت نخورم

و مردني عطا کن که بر بيهودگي اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داري .

 چگونه زيستن را به من بياموز

چگونه مردن را خود خواهم آموخت        دکتر شریعتی

 

نوشته شده توسط نسیم در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 21:19 | لینک ثابت |

شما مخلوق پروردگارتان هستید ، پس روند امور را به او بسپارید ..

گاهی زندگی از انسان روی بر می گرداند ،تمام مشکلات با هم می آیند . در یک لحظه شاد و خوشحالیم  و در لحظه بعد چند خبر بد به گوشمان می رسد،

شغلمان در خطر است ،خانواده در حال از هم پاشیدن است ، پولها تمام شده ،بیماری به سراغمان می آید. تازه چند هفته بعد جشن سال نو است و کلی خرج .

خود را به آخر خط رسیده می بینید . در این هنگام است که خالق بزرگ تصمیم گرفته  ما را آزمایش کند . کارها را به او بسپارید و با اطمینان (سعی کنید اعتماد به نفس خود را از دست ندهید و نا امید نشوید ) روند معمولی و روزمره کارها را ادامه دهید . کم کم روزنه های امید پیدا می شوند . فقط کاری را که از دست خودتان برمی آید برای  خودتان انجام دهید . بقیه امور با اوست . 

 

نوشته شده توسط نسیم در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 17:50 | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar