استاد می گوید :
- امروز روز خوبی برای یک کار غیر عادی است . مثلا می توانیم وقتی سرکار می رویم ٬ در خیابان برقصیم .
مستقیما به چشمان یک غریبه نگاه کنیم و از عشق در یک نگاه سخن بگوییم .
به رئیس اداره مان ایده ای بدهیم که ممکن است مسخره به نظر برسد ٬ ایده ای که قبلا هرگز سخنی از آن نگفته ایم . دلاوران نور به خودشان اجازه چنین روزهایی را می دهند .
امروز ما می توانیم از بی عدالتی های دیرین که هنوز هم آنها را نمی پذیریم فریاد بزنیم .
می توانیم به کسی که قسم خورده ایم که دیگر هرگز با او حرف نزنیم ٬ تلفن بزنیم ( همان کسی که عاشق ان هستیم که روی دستگاه پیغامگیر تلفن مان برایمان پیغام بگذارد. )
اموز می تواند روزی خارچ از محدوده برنامه ای باشد که هر روز صبح برای زندگیمان می نویسیم . امروز هر خطایی مجاز و بخشیده شده است .
امروز روزی برای لذت بردن از زندگی است .
شیوه جلب رضایت خدا
طلبه ای نزد پدر روحانی ماکاریو رفت و از او خواست بهترین راه جلب رضایت خدا را به او بگوید .
ماکاریو گفت : به گورستان برو و به مرده ها توهین کن .
طلبه دستور پدر روحانی را انجام داد و روز بعد نزد او برگشت .
پدر روحانی گفت : جواب دادند ؟
- نه .
- پس برو آنها را ستایش کن .
طلبه اطاعت کرد و همان روز عصر ، نزد پدر روحانی برگشت . پدر از او پرسید : که آیا مرده ها جواب داده اند ؟
طلبه گفت نه .
پدر روحانی گفت : برای جلب رضایت خدا همین طور رفتار کن . نه به ستایش های مردم توجه کن و نه به تحقیرها و تمسخرهایشان . این طور می توانی راه خودت را در پیش بگیری .
استاد می گوید :
- رغبت ! همان چیزی که مردم مدتی مدید در مورد آن تردید داشته اند و از خود پرسیده اند که چند تا کار را به خاطر رغبت نداشتن انجام نداده اند و چند تا را به خاطر خطراتش .
یک مثال از آنچه که با "رغبت نداشتن " اشتباه می گیریم ، صحبت با غریبه هاست ،چه یک گفتگو باشد ، یا یک تماس ساده ، یا درد دل . ما به ندرت با غریبه ها صحبت می کنیم و همیشه می گوییم : این طور بهتر است .
به این ترتیب کار به آنجا ختم می شود که نه کمکی به کسی می کنیم و نه زندگی کمکی به ما می کند . فاصله گرفتنمان از مردم سبب می شود که مهم و مطمئن از خود ، جلوه کنیم . اما در واقع نگذاشته ایم صدای فرشته مان از طریق کلمات دیگران به گوشمان برسد .
مربی حیوانات در سیرک می تواند با حقه بسیار ساده ای فیل ها را زیر فرمان خود بگیرد . وقتی فیل هنوز بچه است ، یکی از پاهای او را به تنه درختی می بندد. بچه فیل هر قدر هم زور بزند ،نمی تواند خود را آزاد کند . کم کم به این ایده خو می گیرد که تنه درخت از او قوی تر است . وقتی بزرگ می شود و قدرت خارق العاده ای پیدا می کند ، کافی است کسی با یک نخ پای او را به یک نهال ببندد. دیگر حتی سعی نمی کند خودش را آزاد کند .
ما هم مثل آن فیل اغلب به بند هایی بسته شده ایم که به راحتی گسسته می شوند . اما چون از بچگی به قدرت تنه درخت واقعی عادت کرده ایم ، جرات نمی کنیم با آن در بیفتیم و نمی فهمیم که یک اقدام ساده شجاعانه تنها چیزی است که برای رسیدنمان به آزادی لازم است
استاد می گوید :
- بنویسید !.. چه نامه باشد ، چه خاطرات روزانه و یا فقط چند یادداشت ،مثل وقتی ککه با تلفن حرف می زنید ... اما بنویسید !
ما از طریق نوشتن به خدا و دیگران نزدیک تر می شویم . اگر می خواهید نقش خود را در جهان بهتر بفهمید ، بنویسید ! سعی کنید از دل وجان بنویسید ، حتی اگر هیچ کس کلمات شما را نمی خواند ...یا از آن هم بدتر ، حتی اگر کسی انچه را که شما نمی خواهید خوانده شود ، می خواند .
صرف نوشتن کمکمان می کند که سر و سامانی به افکار خود دهیم و آنچه را که در اطرافمان قرار دارد ، روشن تر ببینیم .
قلم و کاغذ معجزه ها می کنند ... رنج و درد را تسکین می دهند ، به رویاها جامه حقیقت می پوشانند و امید از دست رفته را بر میگردانند.
کلمه ، قدرت دارد .!
استاد می گوید :
- در این راه که پیش می روی ، به دری برمی خوری که روی آن عبارتی نوشته شده است . نزد من برگرد و بگو که آن عبارت چه بود.
شاگرد از دل و جان به جستجو می پردازد ، تا این که روزی به در می رسد و بعد نزد استاد بر می گرددو می گوید : نوشته شده بود " این غیر ممکن است ."
استاد می پرسد :
-روی دیوار نوشته شده بود یا روی در ؟
شاگرد پاسخ می دهد:
-روی در .
- خوب ، پس دستت را روی دستگیره بگذار و آن را باز کن .
شاگرد همین کار را کرد . چون آن عبارت روی در نوشته شده بود ، با فشار دادن در ،آن عبارت هم قدری کنار رفت . با باز شدن کامل در ، آن عبارت دیگر در مقابلش نبود و او به راه خود ادامه داد .
پاسخ
مردی با یوشع بن کارچاه مصاحبه می کرد :
-چرا خدا از راه بوته ی خار با موسی (ع) صحبت کرد؟
-اگر هم درخت زیتون یا بوته ی تمشکی را انتخاب می کرد ، همین سوال را می کردید . اما سوالتان را بی جواب نمی گذارم .خدا بوته خار بیچاره و کوچکی را انتخاب کرد تا بگوید بر روی زمین جائی نیست که " او " حضور نداشته باشد .
راما کریشنا تعریف می کند که مردی می خواست از رودی بگذرد که استاد بیبهی شانا نزدیک شد ، نامی را بر روی کاغذ نوشت و آن را بر پشت مرد چسباند و گفت :
" نگران نباش . ایمان تو کمکت می کند تا بر آب راه بروی . اما هر لحظه ایمانت را از دست بدهی ، غرق خواهی شد"
مرد به بیبهی شانا اعتماد کرد و پایش را بر آب گذاشت و به راحتی پیش رفت . اما ناگهان هوس کرد ببیند که استاد بر کاغذی که به پشت او چسبانده چه نوشته است .
آن را برداشت و خواند : ایزد راما ، به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد.
مرد فکر کرد : همین ؟ این ایزد راما اصلا کی هست ؟
در همان لحظه ، شک در ذهنش جای گرفت ، در آب فرو رفت و غرق شد.
قانون بازگشت
مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید .
مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد.
چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس . صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .
سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او . آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .
"خداوند پژواک کردار ماست ."![]()
